تبلیغات
لوحه پارت - رامبد دوست داشتنی
Home
برگ نخست
Your Account
وبلاگ atom


وبلاگ Rss
لوحه پارت 
منو اصلی

  صفحه نخست تارنما

  rss وبلاگ

  وضعیت در یاهو



مدیریت
مجتبی گروسی

موضوعات
آواز

لینک ها
هنرکده
پلنگ صورتی
مجله گاف
جریده ادب
سینماتوگراف
گالری قالب وبلاگ
نرم افزار و بازی موبایل
انجمن آموزشی و تفریحی

 

لینکدونی


رامبد دوست داشتنی

226737.jpg

226737.jpg
 
تأثیر گذاران بر رامبد جوان

خواهرم
من كتاب خواندن را از خواهرم یاد گرفتم. او هفت سال از من بزرگتر بود و عاشق ادبیات. در دانشگاه هم ادبیات خواند. همیشه بهترین كتاب ها را او به من هدیه داده.
اكرم قاسمپور
او اولین مربى تئاتر من بود. كلاس هاى خانگى برگزار مى كردیم و او به ما تمرین مى داد. او برایم جا انداخت كه بداهه پردازى و توانایى برخورد بداهه با همه در زندگى چقدر مى تواند مؤثر باشد.
محمود طالبیان
دوست قدیمى ام كه نزدیك یك سال است او را ندیده ام. ما در یك پروسه فرهنگى با هم بزرگ شدیم. در دیدگاه هایمان خیلى روى هم تأثیر گذاشتیم.من به او انرژى زندگى كردن دادم و او به من تحلیل زندگى كردن داد.
بیژن بیرنگ
در كنار بیژن بیرنگ فهمیدم كمدى چقدر باارزش است. از او یاد گرفتم هر چقدر هم كه كمدى كار كنى یا خودت را خل و چل نشان دهى اما تماشاچى نباید فكر كند كه خالق این كار خودش خل و چل است. اینجاست كه تماشاچى به تو احترام مى گذارد.

به آرامى از در وارد مى شود و روى صندلى مى نشیند. اما به نظرم مى رسد كه دارد اداى آدم هاى خیلى آرام را درمى آورد چون كف پاهایش را به سختى به زمین  چسبانده. با نوك انگشت هایش روى میز به آرامى ضربه مى زند. سر صحبت كه باز مى شود، كم كم پاها از زمین كنده مى شوند. دست ها در آسمان به حركت درمى آیند و سیل واژه ها روى میز مى ریزد. حالا او یك «رامبد» واقعى شده است. رامبدى كه برخلاف ظاهرى چنین شاد و پرهیاهو گاهى بسیار غمگین است. او این روزها فیلم «اسپاگتى در هشت دقیقه» را براى اكران دارد. فیلمى كه خودش معتقد است آن چیزى كه صددرصد مى خواسته نیست اما با این حال پر است از شوخى و فانتزى.
منصور ضابطیان
* قرار ما سه بار عقب افتاد و امروز هم با چهل و پنج دقیقه تأخیر آمدى. جریان چیست؟ واقعاً گرفتارى یا دوست دارى گرفتار به نظر بیایى؟
- بخشى از این وضعیت مال بى نظمى است كه در محیط وجود دارد و بخشى دیگر از آن مربوط به بى نظمى مى شود كه مربوط به خود من است. من اصولاً آدم خیلى منظمى نیستم. مخصوصاً در این مدت دو تا كار دارم مى كنم كه همزمان شده اند. یكى را روزها كار مى كنم، یكى را شب ها. تقریباً سه روزى نتوانستم بخوابم. دیشب هم تا هفت صبح كار مى كردیم و تا آمدم خانه و خوابیدم و بلند شدم و دوش گرفتم و راه افتادم شد الآن...
* اصلاً به نظر نمى رسد آدم كندى باشى.
- موتورم كه راه بیفتد سرعتم بالا مى رود ولى سخت ترین مرحله بین بیدار شدن از خواب و راه افتادن موتور است. من دیزلى ام.
* باید هلت بدهند یا هندل دارى؟
- نه، باید یك كم توى خانه دور خودم بچرخم. از این كه از خواب بیدار شوم و بلافاصله بیرون بزنم بشدت عصبى مى شوم. معمولاً اگر قرار باشد ساعت شش بروم سر فیلمبردارى حداقل باید ۵ از خواب بیدار شوم، یك ذره بچرخم، یك كمى راه بروم، یك كمى بنشینم یك ذره مجله یا كتاب بخوانم، یك كمى فیلم نگاه كنم، صبحانه بخورم. دوش بگیرم و...
* و بعد از این یك ساعت یك آدم مرتب و سرحال از خانه بیرون مى آید یا یك آدم آشفته و عصبى...
-هرچقدر آن زمان طولانى تر باشد سرحال تر هستم.
* ولى آدم فكر مى كند همیشه باید بى نظم و نامرتب باشى.
- چطور؟
* از بس كه در فیلم ها چنین پرسوناژى ارائه داده اى. در صورتى، در سریال هاى تلویزیونى یا در همین اسپاگتى...
- خب، راستش را بخواهى همین قدر بى نظم هستم، البته شاید كمتر از فیلم ها. به هر حال این در وجود هر كسى هست. همانطور كه در وجود آدمى مثل آتیلا پسیانى یك نظم عجیب و غریبى وجود دارد. او در آن واحد همه كار مى كند، به همه كارهایش مى رسد، سر همه قرارهایش به موقع مى رسد و هر كارى را هم كه دارد مى كند به خوبى انجام مى دهد.
* وقتى به آتیلا فكر مى كنى حسادت مى كنى یا اعصابت خرد مى شود؟
- هر دو. تحسینش مى كنم اما گاهى دلم مى خواهد یقه اش را بگیرم. من اصلاً نمى فهمم او چطورى مى تواند در آن واحد نمایشنامه جدیدش را تنظیم كند، براى دیگرى طراحى صحنه كند، یك كارى را براى جشنواره آماده مى كند، یك كارى را اجرا مى كند، یك عالمه سفر دارد، فیلم بازى مى كند، سریال بازى مى كند، تدریس مى كند، معاشرت هایش را دارد و ... فوق العاده است، فوق العاده است. این كار مدیریت عجیب و غریبى مى خواهد.
* این پریشانى و بى نظمى را وقت فیلم ساختنت هم دارى یا تنها زمانى كه در فیلم دیگران بازى مى كنى چنین هستى؟
- نه، نه، نه، نه... اصلاً. من در فیلم دیگران هم بى نظم نیستم؛ وقتى وارد صحنه مى شوم بشدت منضبط هستم. اصولاً آدم با انرژى هستم و به دیگران هم انرژى مى دهم.
* اما شنیده ام گاهى آنقدر انرژى مى دهى كه دیگران كلافه مى شوند.
- آره، این جورى هست.
* توى خانه همینقدر اكتیو هستى كه در فیلم ها مى بینیم؟
- بستگى به زمانى دارد كه دارم كار مى كنم. مثلاً این روزها اصلاً اكتیو نیستم چون فقط براى خوابیدن مى روم خانه ولى در دوران كم كارى آره. پنج و شش مى روم خانه و تا ساعت دوازده مى چرخم و حرف مى زنم و فیلم مى بینم و حال مى كنم و...
* تا حالا یادم نمى آید مصاحبه اى از تو خوانده باشم و تو این جمله «فیلم مى بینم» را به بهانه اى به كار نبرده باشى.
- درست است، من جنون فیلم دیدن دارم.
* این اطرافیانت را خسته نمى كند؟
- اطرافیان من الآن فقط زنم است. او هم در دیدن فیلم با من هم علاقه و هم سو است. البته خیلى وقت ها زمان هایمان به هم نمى خورد ولى در هفته حداقل چهار تا فیلم مشترك مى بینیم.
* دوران قبل از سینما هم همینطور پرانرژى بودى؟
- همه فكر مى كنند من دوران بچگى خیلى تخس و شیطان بوده ام. اما اصلاً اینطور نبودم. توى مدرسه بزرگترین لذتم این بود كه پشت نیمكتم بنشینم و بچه ها را تماشا كنم كه دارند شلوغ مى كنند.
* لو شان هم مى دادى؟
- نه، اصلاً... فكر كن، چه بچه مزخرفى مى شده ام.
* یادت مى آید كلاس اول كنار دستت چه كسى مى نشست؟
- آره، آرزو دارم كه پیدایش كنم. دخترى بود به اسم لادن كه عینكى بود و با صداى تو دماغى حرف مى زد. خیلى دوست دارم بدانم الآن چى شده. یكبار جفتمان دفترچه یادداشت هایمان را نیاورده بودیم و معلم هر دومان را با خط كش تنبیه كرد. ما زدیم زیر گریه و آنقدر نعره كشیدیم كه هر دوتایى شلوارهایمان را خیس كردیم! یادم مى آید فردا صداى پدرم را توى ساختمان مدرسه شنیدم كه داشت فریاد مى زد: «كى بچه من رو زده؟»
* اولین بارى كه كسى را به عنوان دوست پذیرفتى كى بود؟
- فكر مى كنم رضا شفیعى جم بود. ما همسایه دیوار به دیوار بودیم.
* جدى؟ قضیه مال چندسالگى تان است؟
- پنج یا شش سالگى... ما خاطرات بامزه اى داریم. وقتى به هم مى رسیم حس بچگى هر دومان زنده مى شود.
* هیچ وقت هیچ كارگردانى با آگاهى از این مسأله شما دو نفر را دعوت به كار نكرده؟
- نه، همیشه بقیه بعد از اینكه سر فیلمبردارى رابطه ما را دیده اند ماجرا را فهمیده اند.... یك بچه محل دیگر هم داشتم به اسم مازیار احدى و یك دوست دیگر به اسم پاكان پاكان منش یك پسرعمو هم داشتم به اسم پدرام و یك پسرعمه به اسم راوین.
* كدام محله بودید؟
- شهرآرا.
* توى فیلم ها هر چیزى كه مى خواهى تعریف كنى، بشدت اغراق مى كنى. حتى توى تیزرهایى كه مى سازى همین طور است. فكر مى كنم این رفتار از درون خودت نشأت مى گیرد و كارگردان ها را علاقمند مى كند كه چنین نقش هایى را بازى كنى. توى زندگى وقتى در تعریف كردن هر ماجرایى اینقدر با حركات دست و گردن و ... اغراق مى كنى دیگران حرفت را باور مى كنند؟
- آره، فكر مى كنم باور كنند. وقتى دارى ماجرایى را تعریف مى كنى مجبورى براى دلنشین تر شدنش یك نقطه هایى را پررنگ تر كنى. این باعث مى شود ماجرا هویت بیشترى پیدا كند.من اغراق مى كنم ولى تحریف نمى كنم. ببین! من فانتزى را دوست دارم. توى فیلم «بیگ فیش» اگر یادت باشد، پدر ماجراها را آن طور كه دوست داشت و با اغراق زیاد تعریف مى كرد. او زمینه ماجرا را مى گرفت و هر چه خودش دوست داشت را به آن اضافه مى كرد. وقتى پسرش فهمید از او دلخور شد كه تو دارى وقایع را تحریف مى كنى. پدر معتقد بود كه وقایع كه شكل ساده شان وجود دارد پس بگذار آن چه دیگران دوست دارند را به آنها داد.
* دوست دارى چیزى كه خودت دوست دارى را تعریف كنى؟
- آره.
* دوست دارى چطور تعریف كنى؟
- دوست دارم ویژگى داشته باشد. یعنى چیزى باشد كه هر روز اتفاق نمى افتد. یعنى اگر تصادفى در آن هست، تصادفى باشد كه هر روز اتفاق نمى افتد. اگر برخورد دو تا آدم با هم است یك جور خاصى باشد كه تویش راز وجود داشته باشد...
* اما «سیدفیلد» كه استاد فیلمنامه نویسى است مى گوید یكى از مشكلات فیلمنامه ها همین است كه اتفاقى كه در آن مى افتد خیلى خاص است و همه در آن سهیم نبوده اند. این «ویژگى داشتن» فیلم هاى تو را از برقرارى ارتباط با مردم دور نمى كند؟
- نه، چون به نظرم این به نوع خوب روایت كردن تو بر مى گردد. اینكه این قرار را با بیننده بگذارى كه آقا تو به خود روایت كارى نداشته باش به اینكه چطور روایت مى شود نگاه كن. مثلاً همین «خانه شمشیرهاى پران» را نگاه كن. پر است از دروغ هاى عجیب ولى زیبا. هیچ كس هم ایرادى از آن نمى گیرد و لذت هم مى برى... من عاشق فیلم هاى عجیب و غریبم ولى به این شرط كه احمقانه تعریف نشوند.
* دروغ گفتن را دوست دارى؟
- نه، توى دروغ گفتن خیلى كم ریسك مى كنم. مى ترسم.
* اگر نمى ترسیدى مى گفتى؟
- شاید.
* از چى مى ترسى؟
- از اینكه لو بروم. مى ترسم كه آدم ها اعتمادشان به من كم شود.
* ولى خیلى ها از دروغ گفتن لذت مى برند. منظورم دروغ هاى آزاردهنده و بزرگ نیست. دروغ هایى كه یك جور شیطنت ملایم در آن است. مثلاً اینكه به یكى زنگ بزنى و صدایت را عوض كنى...
- نه، نه... اصلاً از سر كار گذاشتن آدم ها بدم مى آید. از نوجوانى به بعد دیگر از این كرم ها نریخته ام. اما شیطنتم را حفظ كرده ام و نمى توانم مثل همه آدم ها رفتار كنم. بعضى وقت ها بیرون كه هستیم دوستانم مى گویند: رامبد! لامصب! بنشین مردم مى شناسندت بد است!
* این شكستن كلیشه ها و عادت هاى اجتماعى توى خونت است یا مثلاً فكر مى كنى كه خوب است برخلاف فلان عادت رایج رفتار كنم.
- من از این كه توى جمع شوخى بكنم خیلى لذت مى برم. عادتم هم این است در شرایطى كه دیگران له و لورده اند شروع كنم به شوخى كردن و انرژى پخش كردن، ضرب گرفتن روى میز و آواز خواندن و ... در مرحله اول انرژى كه در فضا ساطع مى شود و آدم ها دریافتش مى كنند به نفع من هم هست. تحمل فضاهاى عبوس و ساكت آدم ها براى من خیلى سخت است.
* جوابم را نگرفتم. براى این كار تلاش مى كنى یا یك حركات ناخودآگاه است؟
- نه، عادتم شده كه این فضاها را بشكنم. بارها شده به خاطر صحبت درباره تیزرهایى كه به من سفارش داده شده در جلسات جدى مدیران كارخانه ها كمپانى ها شركت كرده ام. ناخودآگاه بعد از یك ربع فضا را شكسته ام و همه شروع كرده اند به خنده و شوخى و بعد فهمیده ام كه همه آدم ها نقاب داشته اند و همه نیاز دارند كه این نقاب را كنار بزنند ولى بیشتر وقت ها جرأتش را ندارند.
* خودت نقاب دارى؟
- نه، فكر مى كنم خیلى كم.
* اگر یك روز قرار باشد آن «خیلى كم» را كنار بزنى، اطرافیانت درباره آن «رامبد» چه قضاوتى مى كنند؟
- قطعاً مى گویند دیوانه است ولى واقعاً چیز آنقدر پنهانى كه با آشكار شدنش دیگران بگویند رامبد این طورى بوده و ما نمى دانسته ایم ندارم.
* گفتى سركار به دیگران انرژى مى دهى، خودت این انرژى را از كجا مى آورى؟
- دارمش.... توى جیبم است.
* هیچ وقت جیبت سوراخ نمى شود؟
- چرا، گاهى... رو دست مى خورم. دست مى كنم توى جیبم كه انرژى را بیرون بیاورم، مى بینم سوارخ بوده و همه اش بیرون ریخته... راستى تو یك جمله اى راجع به تیزرهاى من گفتى چى بود؟
* گفتم توى تیزرهایت هم اغراق مى كنى...
- آره... آره... من یك عالمه تیزر توى تلویزیون دارم كه رد شده اند و دلیلش هم همین فانتزى زیادى است كه دارد. در حالیكه اگر فانتزى به درد هر جایى نخورد، به درد تیزر مى خورد. من تا الآن بالاى چهارصد تا تیزر ساخته ام كه نصفى اش رد شده است.
* به دلیل فانتزى؟
- دقیقاً.... یكبار یكى از نمایندگان تلویزیون مى گفت تیزرهاى تو دردسر ساز است و نیم ساعت وقت شورا را مى گیرد چون مخالف و موافق زیاد دارد و همه سر آن بحث مى كنند. من گفتم خب مگر وظیفه آنها چیزى غیر از این است؟ و او گفت تیزرهاى تو براى الآن خوب نیست، دو سال دیگر جا مى افتد! من نمى دانم اگر كسى دو سال جلوتر باشد آیا چیز بدیست؟
* البته این فقط مشكل آن شورا نیست، یك مشكل بزرگ اجتماعى است. توانایى درك فانتزى در ما ضعیف است.
- خب این هم به نوعى بر مى گردد به تلویزیون. تلویزیون فرهنگ سازى مى كند و متأسفانه فرهنگسازى غلط مى كند. آنها در اغلب موارد معتقدند كه شوخى كردن بى حرمتى است و این براى كسى كه اهل شوخى باشد ضجر آور است. كسى كه آى كیو بالایى دارد مى تواند شوخى كند. یعنى یك چیز را خوب بشناسد و جنبه شوخى آن را كشف كند و از آن مهم تر، تربیت آدم هایى است كه این شوخى هار ا بفهمند.
* همه ما یك دنیاى خصوصى خصوصى خصوصى داریم. خصوصى تر از آنچه نزدیكانمان از زندگى ما مى بینند. آیا تو هم چنین دنیایى دارى؟
- آره.
* ویژگى هاى این دنیا چیست؟
- ما همیشه رؤیاهایمان را هدایت مى كنیم. اما بعضى وقت ها رؤیاهاى من از دستم خارج مى شود و خودش خودش را روایت مى كند. گاهى وقت ها افسردگى كه در محیط ما هست از طرف من به آن سرایت مى كند.
* آیا افسردگى روى دیگر سكه شخصیت پرانرژى تو است؟
- دقیقاً.
* چه چیزى افسرده ات مى كند؟
- راستش براى این یكى دلایل بیشترى دارم. گاهى وقت ها براى اینكه شاد و پرانرژى باشى دلیل كافى پیدا نمى كنى. چند وقت است براى ورود به فضاى افسرده و خموده آمادگى بیشترى پیدا كرده ام. من هم در زندگى بخش هاى غم انگیزى دارم كه مى تواند به اندازه كافى ناامیدكننده باشد. و تنها چیزى كه باعث مى شود یك افسرده كامل نشوم این است كه كارم را در زوایاى مختلفى ادامه مى دهم. یعنى اگر یك روز بگویید فیلم نساز ناراحت مى شوم اما نابود نمى شوم. مى روم بازى مى كنم. اگر بگویید بازى نكن، مى روم تیزر مى سازم..
* واگر بگویند تیزر هم نساز...
- یك جورى سر خودم را گرم مى كنم. بلند مى شوم مى روم توى یك ده زندگى مى كنم.
* زندگیت را چطور مى چرخانى؟
- كار مى كنم.
* چى كار مى كنى؟ كارى بلد هستى؟
- نه، ولى یاد مى گیرم. مى روم كشاورزى مى كنم. كشاورزى كردن برایم خیلى جالب است.
* آیا در این دنیاى خصوصى، هیچ شىء خاصى وجود دارد؟
- آره. من اشیاء خصوصى ام را خیلى دوست دارم. من از بچگى یك عروسكى دارم كه عاشق آن هستم. یك بچه خیلى بامزه است كه موهاى نارنجى دارد. آن عروسك بچه بچگى من است. الآن توى اتاق كار خواهرم است. خیلى دوستش دارم.
* پس چرا پیش خودت نیست؟
- نمى دانم، شاید چون از آن بچگى دور شده ام.
* گمش كه نكرده اى؟
- (فكر مى كند) بگذار پیشت اعترافى بكنم. چند وقتى  است كه حالم خوب نیست. سرحال نیستم. بابت این فیلم اخیر خیلى سختى كشیدم. یك وقت سختى از جنس كار است و تو در كار سختى مى كشى اما چیز یاد مى گیرى. اما گاهى سختى ها اصلاً بدون دلیل و تو مرتب از خودت مى پرسى چرا باید این قدر سختى بكشم؟ و از خودت مى پرسى آیا ساختن یك فیلم آنقدر ارزش دارد كه تو باید مرتب روح خودت را زخمى بكنى؟
* حالا واقعاً مى ارزید؟
- اگر مردم از فیلم استقبال نمى كردند، تحملش خیلى سخت بود. من قصد نداشتم توى فیلم حرف خاصى بزنم فقط خواستم قصه اى را به زبان خودم تعریف كنم و اگر مى دیدم مردم این زبان را دوست ندارند خیلى توى ذوقم مى خورد.
* فرض كن امشب بتوانى یك مهمانى چهارنفره با حضور دوستانت ترتیب بدهى، انتخابت چه كسانى خواهند بود؟
- پیمان یگانه، ساسان نخعى، مانفرد اسماعیلى و ایرج شهرزادى.
* آیا مى دانى تفاوت یك تمساح و سوسمار در چیست؟
- سوسمار كوچكتر از تمساح است. فكر مى كنم تمساح ها بلدند نخ دندان بكشند اما سوسمارها نمى توانند این كار را بكنند.
* صرف نظر از این تفاوت تو اگر تمساح یا سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟
- خیلى ها را... خیلى ها را... خیلى ها را... یك سوسمار بى رحم خون آشام مى شدم كه در عین حال شاعر هم هست و توتون هم مى جود و حسرت مى خورد كه چرا نمى تواند به خاطر دست و پاى كوچكش كوهنوردى كند. روزهاى بارانى مى رود توى بركه و زیرلب آوازى زمزمه مى كند. عاشق است اما بشدت خونخوار.


+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر 1386 ، توسط مجتبی گروسی .:. نظرات : ()
منو مدیریت

      

  پیغام مدیر :

<-BlogAbout->


جستجو



آرشیو
خرداد 1387
آبان 1386
مهر 1386

 

لوگوی دوستان

لوگو وبلاگ




جای لوگو دوستان




آمار وبلاگ
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازدید ها :

 

All Rights Reserved 2006 © http://ugn.mihanblog.com .:. Template translated by GHALEBKADEH